Saturday, September 8, 2012

محافظت از صلح در 60 روز آینده یک وظیفهء خطیرِ انسانی و جهان شمول است! - آموزه ای از حمید مصدقِ شاعر: من با بطالت پدر هرگز بیعت نمی کنم

پنجاه و هفتمین انتخابات ریاست‌جمهوری در روز سه‌شنبه مورخ۶ نوامبر ۲۰۱۲ (۱۶ آبان ۱۳۹۱) برای انتخاب چهل و پنجمین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا به همراه معاون او برگزار خواهد شد.



امروز که این یادداشت را می نویسم، زیر بارِ کوله باری از تجربه و تحمل خشونتِ "سیاه" و "سفید" در مقطع حساسی از "تصمیم سازی" برای جامعه بشری قرار داریم. انتخابات آتی ریاست جمهوری آمریکا پتانسیل های "مثبت" و "منفی" فراوانی را با خود حمل می کند.( این با "شزایط حساس کنونیِ" حاکمان در ایران – که تکرار شنیدن آن "حساسیت" برانگیز است - فرق می کند.)

حاشیه نمی روم!
33 سال پیش "ما" با چشم بسته وارد بازی خطرناکی شدیم که به انقلاب در ایران ، نیکاراگوئه و اشغال افغانستان و یک سری تحولات دیگر در جهان "کوچک" نسل جوانی ما انجامید. یکی از نتایج اصلی این بازی - که یکی از صحنه های اصلی درگیری آن در ایران اتفاق افتاد - انتخاب "ریگان" و 12 سال حکومت بلامنازع جمهوری خواهان در آمریکا بود.(بگذریم که تاچریسم در شکل گیری آن دوران نقشی بیشتر از  آمریکائی ها داشت.)

خیلی فرق نمی کند که به دنبال پیدا کردنِ مقصر، در کوتاهی های تاریخی 33 سال پیش باشیم. ولی «گَزیده شدن آدم عاقل از یک سوراخ» به نظر من اصلاً عاقلانه نیست. (البته این موضوع شامل حال آمریکائیان و سیاستمداران آن ها هم می شود.)

بر خود فرض می دانم از نسل جوان میهنم بخواهم در 60 روز آینده که تا برگزاری انتخابات ریاست جمهوری آمریکا مانده است، توجه داشته باشند که دستگاه های جنگ طلب –  اسرائیلی، آمریکائی و یا ایرانی – سعی در تاثیر گذاری بر جهانِ "کوچک" ما را، با ایجاد درگیری های هرچند حقیر و صرفاً برای ترساندن رای دهندگان آمریکائی، خواهند داشت.

بهتر است ما به "دنیا"  و به وضوح اعلام کنیم در این مدتِ دوماهه همه پیش فرض ها باید برروی صلح ، صلح و صلح گذاشته شوند. اگر خرده شیشه ای نزد "جنگ طلبان" وجود نداشته باشد، می توانند برنامه هایشان را برای بعد از انتخابات بگذارند.

و اینکه ما می دانیم و "اعلام" می کنیم: « هرگونه ایجاد بحران و جنگ افروزی در 60 روز آینده، چیزی غیر از تلاش آشکارِ "تروریستی" برای باج خواهی از شهروندان آمریکائی ارزیابی نخواهد شد و این امر پیشاپیش از نظر ما (2)دوبار محکوم است.»

یکبار به این دلیل آشکار که غیر از «صلح ، صلح و صلح»  هیچ مطالبه ئی،  تا این اندازه فراگیر و انسانی وجود ندارد!
و بار دیگر به این دلیل "واضح" که :
«هر گونه اقدام "تروریستی" از جانب هرکسی که باشد به منظور ترساندن "جمهور" مردم در هرجای کره خاکی محکوم است!»

19 شهریور 1391

***
( به بهانهء تیتر و موضوع )
"حمید مصدق" شاعر؛ در دفتر شعر خود به همین نام؛ "آموزه ای" را به صدایی واضح اعلام می کند:
«من با بطالت پدر  هرگز بیعت نمیکنم»

( روایت این تجربه را، باهم بخوانیم )

سفر دوم
 هنگام، هنگامهء سفر بود؛
 اینک توهمی؛ کالوده می کند،سرچشمه زلال تفاهم را.

 ای آفتابِ پاکِ صداقت! در من غروب کن.
ای لفظ ها! چگونه چنین ساده و صریح؛ مفهوم دیگری را، با واژه های کاذب مغشوش؛ تفسیر می کنید ؟
دیگر به آن تفاهم مطلق، هرگز نمی رسیم!
و دست آرزو، با این سموم سرد تنفر که می وزد؛
دیگر شکوفه های عشق و شهامت را، ازشاخسارِ شوق نمی چیند.

افزون شوید بین من و او؛  - گرد غبارهای کدورت -  فرسنگها ی فاصله، افزونتر!
اکنون لبخند خنجری ست،  آغشته، زهرناک!  و اشک؛  اشک، دانهء تزویر زندگی ست!
آیا،  هنگام نیست؟ که دیگر، دلالهء وقیحِ  هیزم کش نفاق؛  این پیر زال راندهء وامانده؛ در دادگاهِ عشق،  به قصد اعتراف نشیند ؟
 
یا این جغد شوم سوی عدم بال و پر زند!  در عمق اعتکاف نشیند؟

من شاهد فنای غرور رود؛ در ژرفنای تشنه مردار
و ناظر وقاحت کفتار بوده ام،  کفتارِ پیرِ مانده ز تدبیری! 
و شاهد شهادت شیری - در بند -!  و خستهء زنجیری!
 
دیدم. تهدید؛ شورِ شعله های شهامت را، مرعوب می کند!
 
و همچنان،  که سمِ گرازان تیزرو، رویای پاک باکرگی را،  به ذهن برف،  منکوب می کند!


ای کاش آن حقیقت عریان محض را، هرگز ندیده بودم!
 
دیدم که بی دریغ -  با رشته فریب - این رقعه؛ زندگیم کوک می خورد!
 
داناییم به ناتوانی من افزود!
 
دیدم که آن حقیقتت عریان، ز چشم من، مکتوم مانده بود! در زیر چشم باز من - اما همیشه کور -
 
در شهرهای پاک مقدس،  در شهرهای دور، دیو و فرشته وعده دیدار داشتند!
دیدم که رود، رود که یک روز پاک بود؛ اینک در استحاله سیال خویش،  تسلیم محض پهنه مرداب می نمود!

کو یک خنده یک تبسم زیبا،  یک صوت صادقانه یک آوای بی ریا ؟
آری چه کرد باید؟
 
با دسته های خنجر پیدا از آستین،  لبخندها فریب و مهربان صدایی - اگر هست در زمین -  سوز نوای زمزمه جویبارهاست!

آیینه را به خلوت خود بردم؛  آیینه روشنایی خود را؛  در بازتاب صادق این روح خسته دید!
 
اما!  تو در درون آینه می بینی؛  نقش خطوط خسته پیشانی؛ پیری، شکستگی و پریشانی!
 
آیینه ها دروغ نمی گویند!  و من؛  آن قدر صادقم که صداقت را -  چون آبهای سرد، گوارا،  با شوق در پیاله مسگون صبح نوشیدم!
 
و بیم من همه این بود که مباد! تندیس دستپرور من،  در هم شکسته گردد!
و بیم من همه این بود که مباد! روزی به ناگه از سرانگشت پرسشی، عریان شود حقیقت تلخی که هیچگاه، پنهان نمانده بود!
و بیم داشتم؛  ویران کند، تمامی ایمان به عشق را؛  که روزی آن مترسک جالیز؛  در من نشانده بود!
و من!  افسوس می خورم که چرا و چگونه چون؟!  آن آفتاب روشن؛  آن نور جاری جوشان عشق من؛  در شط خون نشست!
در لجه جنون

No comments:

Post a Comment